(برگزیده نثر كهن)

برگزیده گلستان سعدی

دیباچه : منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چو برمی آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

اعملوا آل داوود شکرا و قلیل من عبادی الشکور

بنده همان به که زتقصیرخویش     عذر به درگاه خدا آورد

ور نه  سزاوار  خداوندی اش       کس نتواند که بجا آورد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد.

ای کریمی که از خزانه غیب     گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا  کنی  محروم     تو که با دشمن این نظر داری

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد. در ختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته.

ابر وباد و مه خورسید و فلک در کارند      تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو  سرگشته  و فرمانبردار      شرط انصاف نبـــاشد که تو فــرمان نبری

 

حكایت 1

در جامع  بعلبك  وقتی كلمه ای همی گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده، دلمرده، ره از عالم صورت به معنی نبرده. دیدم نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی كنم. دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت كوران، و لیكن در معنی باز بود و سلسه سخن دراز، در معنی این آیت كه " نحن اقرب الیه من حبل الورید" سخن به جایی رسانیده كه گفتم:

دوست نزدیك تر از من به من است      وینت مشكل كـــه من از وى دورم

چه كنـــم با كه توان گفت كـــــــه او     در كنـــــار مــن و مــن مهـــجورم 

من از شرا ب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش. گفتم: اى سبحان الله ! دوران باخبر در حضور و نزدیكان بى بصر، دور!

فهم سخن چون نكند مستمع      قوت طبــع از متكلم مجوى

فســـــحت میدان ارادت بیار      تا بزند مرد سخنگوى گوى 

 

حکایت 2

بازرگانی را دیدم صد و پنجاه شتر و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد.همه شب دیده بر هم نبست و ازسخنان پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و فلان مال را فلان ضمین. خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش دارد. باز گفتی : نه، که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است. اگر کرده شود بقیت عمر به گوشه ای بنشینم . گفتم آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیده ام عظیم قیمتی دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنیشنم. انصاف از این ماخولیا چندان فرو گرفت که بیش طلقت گفتنش نماند. گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده ای. گفتم:

آن شنیدستی که دراقصای غور        بار سالاری  بیفتاد از ستور

گفت : چشم  تنگ دنیــا دار را        یا قناعت پر کند یا خاک گور

 

حکایت 3        

از صحبت یاران دمشقم ملالتی پیش آمده بود. سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر قید فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل داشتند. یکی از رؤسای حلب که سابقه معرفتی میان ما بود گذر کرد و بشناخت .... بر حالت من رحمت آورد و به ده دینارم از قید فرنگ خلاص داد و با خود به حلب برد و دختری داشت که به عقد نکاح من در آورد به کاوین صد دینار. مدتی بر آمد. اتفاقا دختری بد خوی، ستیزه جوی نا فرمانبردار بود. زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن. چنانکه گفته اند:

زن بد در سرای مرد نکو     هم در این عالم است دوزخ او

زینهار از قرین بد زنهـار      وقنــــــــا ربنـــا عــذاب النـــار

... باری زبان تعنت دراز کرده همی گفت : تو آن نیستی که پدر من تو را از قید فرنگ به ده دینار خلاص داد؟ گفتم بلی، به ده دینارم از قید فرنگ خلاص کرد و به صد دینار در دست تو گرفتار.

شنیـدم گوســـفـندی را بزرگـــی      رهانید از دهان و دست گـرگی

شبانگه کارد بر حلقش  بـمـــالید       روان گوســـفند از وی  بنــالید:

که از چنگال گـرگم درد ربودی       چو دیدم عاقبت گـرگم تو بودی 

 

حکایت 4

یاد دارم که در ایام طفلی متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر علیه الرحه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته. پدر را گفتم یکی از اینان سر بر نمی دارد که دوگانه ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند. گفت : جان پدر تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین خلق افتی.

نیند مـدعی جــز خویشتن را      که دارد پـــــرده پنــــــدار در پیش

گرت چشم خدا بینی ببخــشند    ‌‌‌‌ نبینی هیچکس عاجز تر از خویش

 

 

گنجینه لطایف و حکایات

گنجینه لطایف : روزی کریم خان زند در دیوان مظالم نشسته بود، شخصی فریاد بر آورد و طلب انصاف کرد. کریم خان از او پرسید کیستی؟ آن شخص گفت مردی تاجر پیشه ام و آنچه داشتم از من دزدیدند. کریم خان گفت:" وقتی مالت را دزدیدند تو چه می کردی؟" تاجر گفت:" خوابیده بودم." کریم خان گفت:" چرا خوابیده بودی؟" تاجر گفت:" چنین پنداشتم که تو بیداری!"

جوامع الحکایات: فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می کرد. ابلیس نزدیک او آمد و گفت:" هیچ کس تواند این خوشه انگور تازه را مروارید سازد؟" فرعون گفت:"نه"!

ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت. فرعون تعجب کرد و گفت:"عجب استاد مردی هستی!" ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت:" مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت دعوی خدایی چگونه می کنی؟"

خواجه عبدالله انصاری : روزه تطوع صرفه نان است، نماز تهجد کار پیرزنان است، حج کردن تماشای جهان است، نان دادن کار جوانمردان است، دلی به دست آر که کار آن است. اگر بر روی آب روی خسی باشی، و اگر به هوا پری مگسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی.

عین القضات همدانی: جوانمردا! این شعرها را چون آینه دان. آخر ، دانی که آینه را صورتی نیست ، در خود، اما هر که نگه کند، صورت خود تواند دیدن همچنین می دان که شعر را،‌ در خود، هیچ معنایی نیست! اما هر کسی، از او، آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست و اگر گویی " شعر را معنی آن است که قائلش خواست و دیگران معنی دیگر وضع می کنند از خود " این همچنان است که کسی گوید :" صورت آینه ، صورت روی صیقلی است که اول آن صورت نموده "و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن آویزم ، از مقصودم بازمانم.

کشف الاسرار : پیر طریقت را پرسیدند که در آدم چه گویی؟ در دنیا تمام تر بود یا در بهشت؟ گفت: در دنیا از بهر آنکه در بهشت در تهمت خود بود و در بهشت در تهمت عشق. نگر تا ظن نبری که خواری آدم بود که او را از بهشت بیرون کردند. نبود آن که علو همت آدم بود. متقاضی عشق به در سینه ی آدم آمد که یا آدم! جمال معنی کشف کردند و تو به نعمت دار السلام بماندی. آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود. همت بزرگ وی دامن او گرفت که اگر هرگز عشق خواهی یافت بر این درگه باید باخت. فرمان آمد که یا آدم! اکنون قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو که این سرای راحت است و عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه کار؟ همواره حلق عاشقان بر دام بلا باد....

رساله لوایح : منصور مغربی که در فقه نامی داشت و از عالم بی نشانی نشانی، گفت : "روزی به قبیله ای رسیدم از قبایل عرب. جوانی دیدم با خدی محمر و خطی معنبر. مرا دعوت کرد. چون مائده حاضر کردند، جوان سوی خیمه گاه نگاه کرد. نعره ای بزد و بیهوش شد و زبانش از گفت خاموش شد. چون به هوش باز آمد، در خروش آمد. از حال او پرسیدم. گفتند که در آن خیمه معشوق اوست. در این حال غبار دامن او که گریبان جانش گرفته است و به سوی عالم بی خودی می کشد بدید و بیهوش شد و چنین خاموش شد."

 گفت : "از کمال مرحمت، بر در خیمه ی دلربای جان افزای او گذر کردم و گفتم: به حرمت آن نظر که شما را در کار درویشان است که آن خسته ی ضرب فراق را شرب وصل چشانی و آن بیمار علت بی مرادی را مراد رسانی. از ورای حجاب جواب داد و گفت: یا سَلیم القلبِ هُو لا یَِطیقُ شُهود غبار ذیْلی فکیف یُطیقُ صُحبَتی. اویی او طاقت غباری از دامن من نمی دارد او را طاقت جمال من چون بود."

مرزبان نامه : آزاد چهر گفت:" شنیدم که روزی خسرو به تماشای صحرا بیرون رفت. باغبانی را دید؛ مردی سالخورده  اگر چه شهرستان وجودش روی به خرابی نهاده بود و آمد شدِ خبرگیران خبیر از چهار دروازه ی باز افتاده و سی و دو آسیا همه در پهلوی یکدیگر از کار فرومانده، لکن شاخ املش در خزان عمر و برگ ریزان عیش، شکوفه تازه بیرون می آورد و بر لب چشمه ی حیاتش بعد از رفتن آب، طراوت خطی سبز می دمید، در اُخریات مراتب پیری درخت انجیر می نشاند. خسرو گفت : ای پیر! جنونی که از شعبه شباب در موسم صبی خیزد در فصل مشیب آغاز نهادی. وقت آن است که بیخ علایق از منبت خبیث بر کَنی و درخت در خرم آباد بهشت نشانی. چه جای این هوای فاسد و هوس باطل است. درختی که تو امروز نشانی، میوه آن کجا توانی خورد؟ پیر گفت: دیگران نشاندند و ما خوردیم. ما بنشانیم دیگران خورند."

 

 


 

(پیوست ها)

 

چند داستان مینی مال:

داستانك : سر پیچ از هم جدا شدند. یكی زندانی بود و دیگری زندان بان. زندانی دوره محكومیتش را گذرانده بود و زندان بان دوره خدمتش را.چمدان هایشان پر از گذشته بود؛ حوله كهنه ، ریش تراش زنگ زده، آینه جیبی و... آنها سرنوشت مشتركی داشتند. هر دوخاطرات خود را پشت میله ها گذاشته بودند و وقتی سر پیچ از هم جدا شدند، باران بر هر دوی آنها بطور یكسان بارید.  (جمال مصطفی) 

داستانك : بچه كه بود می خوایت دكتر شود. همیشه می خواست كاری برای كشورش انجام داده باشد.كنار روزنامه فروشی ایستاده بود.نتایج كنكور كارشناسی ارشد را اعلام كرده بودند. اگر پدرش زنده بود...شاید اسم او هم بین آنها بود. دستی به لباس نارنجی اش كشید. بالاخره توانسته بود كاری برای كشورش انجام دهد. 

داستانك : مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دست هایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد. 

داستانك : ? پدر گفت كه نعش ملیحه را زیر پای درخت بگذارند و با سر به بگم اشاره كرد كه شروع كند. بگم بسم الله گفت و خطبه را با صدای بلند خواند. همه به جنازه نگاه كردیم. بگم یك بار دیگر هم خطبه را خواند. صورت ملیحه زیر كتان بود. بگم خطبه اش را برای دومین بار خواند. پدر گریه اش را قورت داد و روی زمین نشست، كف دستتش را روی كتان جایی كه پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت. حالا ملیحه برای درخت گز عقد شده بود. ? ( بیژن نجدی)

 

بحر طویل

بحر طویل نوعی شعر یا نثر موزون در ادبیات فارسی است. قالب بحر طویل بیشتر برای بیان سخنان طنز یا هزل کاربرد دارد. اما برخی شعرهای جدی تر مانند مرثیه ها و مُناظره ها نیز با قالب بحرطویل نوشته شده اند. بحر طویل قالبی شعری است که در آن برخلاف سایر قالب های شعر سنتی فارسی، مصراع های مساوی و بیت وجود ندارد. در عوض، بحر طویل از یک یا چند قسمت با نام بند تشکیل می شود. سرودن بحر طویل از دوره صفویه به بعد مرسوم شده است.

بحر طویلی از ابوالقاسم حالت

آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی، به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر ها و به هر سوی نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.

در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد ومشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.

ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره دچار تعجب شد وحیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.

پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی.

 

تصنیف:

بوی جوی مولیــــان آید همی        یــــاد یار مهربـــان آید همی

این شعر منسوب به رودکی را که همراه با چنگ خوانده می شده شاید بتوان تصنیف دانست و از آن به بعد نیز عده ای از شاعران اشعار خویش را همراه با عود و چنگ می خوانده اند .در قرن ششم و هفتم تصنیف سرائی معمول بوده چنانکه دولتشاه سمرقندی نوشته است عبدالقادر عودی برای ابن حسام هروی (متوفی به سال 737- ه ? ق) تصنیفی سرود. در روزگار صفویه نیز سرودن تصنیف معمول و متداول بوده است از جمله تصنیف سازان می توان به شاهمراد خوانساری اشاره کرد که تصنیف های متعددی را سرود. در عهد زندیه تصنیف های زیادی درباره رشادت لطفعلی خان زند سروده شد. در زمان ناصرالدین شاه قاجار نیز ترانه های زیادی دهان به دهان برگشت که می توان به تصنیف هایی که درباره ظل السلطان در دوران حکومتش در اصفهان و یا تصنیف درباره ماشین دودی شهر ری اشاره شد اما مشهورترین تصنیف ساز دوره قاجاریه میرزا علی اکبر خان شیدا بود که همراه با تصنیف، سه تار می زد. عارف قزوینی تصنیف ساز و شاعر معروف، اولین کسی بود که تصنیف را برای مقاصد سیاسی و میهنی سرود. ملک الشعرای بهار و رهی معیری نیز از تصنیف سازان معروف بودند.
نمونه ای از تصنیف های ملک الشعرای بهار که در دستگاه ماهور خوانده می شود:

زمن نگارم / خبر ندارد/ بحال زارم/ نظر ندارد
خبر ندارم / من از دل خود / دل من از من / خبر ندارد
کجا رود دل که دلبرش نیست/ کجا پرد مرغ / که پر ندارد
امان ازین عشق / فغان ازین عشق / که غیر خون / جگر ندارد
همه سیاهی/ همه تباهی / مگر شب ما / سحر ندارد
بهار مضطر مثال دیگر / که آه و زاری / اثر ندارد

 

ترانه :

ترانه ای از كریم فكور

شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام
از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی
دل من سر گشته تو
نفسم آغشته تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم?.


ترانه ای از یغما گلرویی

بازم دارم بچه میشم مثل قدیمای قدیم
مثل همون روزی كه ما به این محله اومدیم
دوره ی هف سنگ سه قاپ، دوره شوت یه ضرب و گل
رقص عزیز تیله ها، طلوع هف رنگ یه پل
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود
تنهاتر از همیشه ام به تو نمیشه راس نگفت
نمیشه این حقیقت رو راحت و بی هراس نگفت
تنها تر از همیشه ام از نفس افتاده ترین
بچه ی بچه ام هنوز، ساده ترین ساده ترین
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود
رفتی و بی تو كوچه اون، كوچه آشنا نشد
بی تو محلمون پر از، صدای بچه ها نشد
تنها منم كه كوچه رو مثل قدیما دوس دارم
منم كه چارشنبه سوری فشفشه بیرون میارم
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود

 

 


 

تحلیل ساختاری شعر" ترانه تاریك"احمد شاملو

پیش درآمد:  نیما با طرح موضوع فرم در شعر امروز ، شعر را نه به عنوان پاره ای از اجزاء غیر مسؤول بلکه به مانند ساختمانی واحد تصور نمود که اجزاء این ساختمان به نوعی ارتباط عرضی ، طولی و حتی تو در تو با هم دارند . بعد از نیما ، فرم و ساختمان شعر مورد توجه شاعران و منتقدین واقع شد و از زوایای مختلف مورد کنکاش قرار گرفت . یدالله رؤیایی در اشعار و نوشته های خود به تکمیل موضوع مورد بحث همت گماشت . از دیدگاه رؤیایی  شعر، نظامی است که اجزاء آن هدف واحدی را دنبال می کنند . امکان افزودن یا کاستن اجزاء وجود ندارد و حتی تغییر در نگارش یک کلمه ، یک حرف یا نوع تلفظ آن ساختمان شعر را دچار آشوب می کند .

شاملو ، آموخته های خود از نیما را با گریز از وزن در شکلی نوین ارائه نمود . نگاه خاص این اشعار به کلمه ، زبان ، فرم ، موسیقی و اصولا چینش کلمات ، و توالی و ترتیب ارگانیک اجزاء شعر ، او را در ردیف شاعران ساختگرا قرار داد . اگر چه توجهات خاص شاعر به محتوا و وجوه معنایی شعر - حداقل در برخی از معروفترین اشعار او - این مسأله را مورد تردید قرار می دهد .
از میان تمام تکنیک های بیانی و فنون زبان که ساخت را در شعر شاملو تضمین می کند موارد بسیاری قابل ذکر است که خصوصا قرینه سازی های ساختاری کمابیش در بسیاری از  اشعار او دیده می شود . شاعر برای حفظ تعادل اجزاء در شعر ، ابتدا به روایت روی می آورد . حداقل ارزش روایت این است که شاعر را از پراکنده گویی و استفاده از اجزاء نامتحد در شعر دور می کند . رضا براهنی در خطاب به پروانه ها  نوع روایت ساده و تاریخمند در اشعار شاملو را مورد انتقاد قرار داده و معتقد است که شاملو در آنجا که به روایتهای صرف روی آورده و خط سیر محتوا در شعر را دنبال می کند از زوایای پنهان زبان و کشف آن دقایق اسرار آمیز دور مانده و کلامی معنا سالار را ارائه می کند که بی توجهی یا کم توجهی او به زبان ، کلام او را در حد کلامی معمول و منثور افول می دهد . شاملو آنگاه که به کلمه و زبان و ساختمان شعر حداقل درحد قرینه سازی های معمول توجه خاص مبذول می دارد و از طرفی آنجا که به شکستن روایتهای یک رویه مبادرت می ورزد به مفهوم و جوهره شعر نزدیک و نزدیکتر می‌شود. موسیقی درونی و در شکل روان تر آن موسیقی جویباری ، آهنگی موزون را به بافت کلمات تزریق می کند . باستانگرایی و برخی دیگر از تدابیر و شگردهای بیانی فخامت کلام او را تضمین می کند.  شکل برجسته ای از قرینه سازی و استفاده دقیق از موسیقی و هارمونی کلمات در شعرترانه تاریک دیده می شود که این شعر را در ردیف اشعار قابل تأمل شاملو قرار می دهد . در این مختصر به تحلیل ساختاری شعر می‌پردازیم :

ترانه تاریك

بر زمینه سربی صبح

سوار

           خاموش ایستاده است

و یال بلند اسبش در باد

                 پریشان می شود

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که                              

           حادثه اخطار می شود.

کنار پرچین سوخته

دختر

           خاموش ایستاده است

 و دامن نازکش در باد

                    تکان می خورد

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند!

هنگامی که مردان - نومید و خسته -  

                                      پیر می شوند !

 

ـ شعر از دو بخش تشکیل شده است و در حقیقت هر بخش نیز از دو بند مجزا شکل یافته است . جزء اول شعر 9 سطر و جزء دوم نیز با قدری تسامح در سطر آخر ، 9 سطر می باشد  .

- فضای سربی در سطر اول ] بر زمینه سربی صبح [ قرینه ای در بخش دوم دارد : فضایی سوخته و خاکستری با تعبیر ] کنار پرچین سوخته [ . استفاده‌ی دقیق از کلمه‌ی زمینه ( زمین + ه ) / صبح / پشت پرچین / در دو سطر مجزا و در حد ایجاز به بیان زمان و مکان پرداخته و در ساده ترین شکل ممکن به فضاسازی می پردازند . کلمه‌ی باد در سطور بعد ، این فضاسازی را کامل تر می کند .

ـ صبح ابتدای زندگی ، سرزندگی و تلاش است. سوار مانند یک طلوع سرخ بر زمینه سربی رنگ افق می درخشد و بعد از اخطار حادثه ، واژه واژه می رود تا در آخرین سطرهای شعر به غروبی ناخواسته تن در دهد ؛ غروبی که حکایت از نومیدی و خستگی و پیری دارد . شاعر بعد از خاتمه شعر و در نوعی قرینه سازی و چینش کلمات ، گوشزد می کند که  اخطار حادثه چیزی جز  نومید ، خسته و پیر شدن مردان نیست ؛ اخطار حادثه ای عظیم که باید همه دختران را به شیون و سوگ و فریاد وا دارد .شاید این شعر مرثیه پیری شاعر باشد که باید از گلوی همه دختران جهان فریاد شود.

 ـ کلمه سوار با توجه به روند شکل پذیری شعر ، معادل کلمه دختر در قسمت دوم شعر است . وزش باد یا خنکای نسیم صبحگاهی ، یال بلند اسب را پریشان می کند آن گونه که گوشه دامن دختر را به رقص و تکان وا می‌دارد. پریشان می شود و تکان می خورد علاوه برای زیبایی و هماهنگی های صوری ، شکل جدیدی از قافیه را ارائه می کند که در توازن شعر سهم بسزایی دارد .

ـ سوار ، در سیاهه‌ی کلمات و در سپید خوانی متن شاید مردی است صبور ، چابک و قهرمان که وظیفه او دفاع از حریم قبیله و ایل است ، آنهم در آن زمان که دشمن آرامش ایل را بهم ریخته است . مرد در این جدال ناخواسته وظیفه ای جز دفاع از حریم ایل ندارد ، حادثه ، طبل جنگ را به نشانه اخطار می کوبد. پس سوار نباید ایستاده باشد همان سواری که در چند سطر پیش با صلابت تمام ، بر زمینه‌ی سربی صبح ایستاده است . اسطوره ها محل تجلی مبارزه انسان و زمان اند . دشمن فرضی در این شعر شاید همان زمان و سرنوشتی باشد که پیری و مرگ را اخطار می کند. در قسمت اول شعر دوبار از فعل  ایستاده است  استفاده می شود که دو معنای کاملا متفاوت و حتی متضاد را ارائه می کند : این فعل در بند اول به  ایستادگی ، مقاومت وصلابت اشاره دارد و در  بند دوم  به خمودگی ، تعلل و بر پانخاستن برای دفاع .

ـ برداشت ما با توجه هماهنگی اجزاء و رویکرد اجتماعی شعر این است که این شعر در واقع باز نمود نقش زن و مرد در یک زندگی ایلی و قبیله ای است  . زن و مرد در یک توازن اجتماعی ، وظایف متفاوتی را به عهده دارند . این توازن که از نوع خاص قرینه سازی شعر استنباط می شود ، از برابری حقوق زن و مرد در جامعه ای ایلی حکایت دارد . دو جزء شعر ، دو جزء از وجود یعنی زن و مرد را به تصویر می کشد که هر دو یک شعر را بوجود آورده اند ؛ تأمل بر انگیزترین شعر هستی را . مرد حماسه می آفریند و زن عاشقانه دوست می دارد. حماسه و غنا زیرساخت این اثر را شکل می دهد . حماسه در بخش اول شعر و غنا در بخش دوم شعر نمودی کاملا آشکار دارد . نوع استفاده از کلمات در زبان شاملو به هر شکل به کلام او حال و هوایی حماسی می دهد . بی تردید  عاشقانه ها نیز در بطن همین فضای حماسی شکل می گیرند.

 .ـ دقت نظر شاعر در انتخاب کلمات خصوصا کلمه پَرچین ، کلمه‌ی زمینه ، سربی ، صبح ، سوخته ، خاموش و  قابل تأمل است . در شعر ، پارادوکسی هایی جریان دارد که تلفیقی از عشق و حماسه ، مرگ و زندگی ، تولد و مرگ ، جوانی و پیری ، ایستادن و نه ایستادن ، خاموش ماندن و فریاد زدن ، خاموش ماندن و سوختن است . با این توضیح ، استفاده‌ی دقیق و دوگانه از کلمه‌ی خاموش و ایهام زیبایی که در این کلمه نهفته است آشکار می شود . خاموش در سطر ] سوار خاموش ایستاده است [ سکوتی همراه با تأمل و تفکر را به تصویر می کشد . ایستادن چنانکه گفته شد در اینجا نمودی از ایستادگی و صلابت است و خاموش نیز در معنای مثبت خود،  سکوتی تفکر آمیز را افاده می کند . خاموش ایستادنِ دختر در قسمت دوم شعر ] دختر خاموش ایستاده است[  نیز نوعی تأمل ، متانت و وقار زنانه را انعکاس می دهد . با توجه به کلمه‌ی سوخته در سطر اول ]کنار پرچین سوخته [ کلمه‌ی خاموش در معنای دوم خود یعنی آتشی خاموش بکار رفته و در هیأت خاکستری سرد ، در وجود دختر به تصویر کشیده است ؛ خاکستری که در شیون و سوگیاد مردان باید از زبان دخترک شعله بکشد و فریاد شود .

ـ بر زمینه سربی صبح تصویری است عینی که انعکاس دهنده ذهن سوار است و نمادی از آرامش قبل از توفان و کنار پر چین سوخته نمادی از درون سوخته و خاکستری رنگ وجود دختر بعد از اخطار حادثه و آتش افروزی آشکار در شعر .

ـ شاید تصور ارتباط بین کلمات سرب و خاموش با توجه به سابقه‌ی ذهنی آن در ادبیات کلاسیک و اینکه سرب در گوش ریختن کنایه از سکوت و نشنیدن بوده است ، نوعی نگاه سنتی به شعر باشد. اما از آنجا که شعر در پارادوکسی دیگر در برزخ سنت و مدرنیسم معلق است و از طرفی با توجه به شناختی که از وجوه باستانگرایانه و آرکاییک اشعار شاملو داریم ، مراعات این نظیر چندان دور از ذهن نمی نماید چینش کلمات و نوع قرینه سازی در این شعر حتی ما را به یاد معادل یابی ها و قرینه سازی های نقاشی سنتی و تذهیب و کاشیکاری و معماری ایرانی ـ اسلامی می اندازد .

ـ شاعر برای شعر یاد شده نام  ترانهی تاریک را بر می گزیند که با توجه به آنچه گفته شد ارتباط کاملا آشکاری با اجزاء ، کلمات و درونمایه شعر دارد . شعر تلفیقی از رنگ و صدا ( و سکوت) است و ترانه‌ی تاریک در یک حسامیزی آشکار و زیبا ، در واقع براعت استهلالی است بر کل شعر ؛ نامی زیبا که در بر گیرنده تمام مفاد شعر است ؛ ترکیبی دوگانه ، از دو دنیای ناهمگون که یادآور بسیاری از پارادوکس های موجود در بطن شعر است  .

 و نکته آخر اینکه ، این نکته آخر در تحلیل این شعر نیست . شعر یاد شده از زوایای مختلف قابل بحث و بررسی است چرا که بی گمان شاملو در زیرساختهای شعر خود جوانب جامعه شناختی ،‌روانشناختی و فلسفی اثر را مد نظر داشته آنچنانکه بر وجوه زبانی و زیباشناسانه کلام نیز توجه تمام دارد . کنکاش مباحث یاد شده ، مجالی بیش از این می طلبد.

 

 

منابع و مآخذ:

·           آرین پور، یحیی. از صبا تا نیما. چاپ سوم، تهران: زوار، 1375

·          اخوان ثالث، مهدی. گزینه اشعار. چاپ اول، تهران: مروارید، 1369

·         خطیب رهبر، خلیل. شرح غزلیات حافظ. چاپ سی و دوم، تهران: صفی علیشاه، 1381

·         خیام نیشابوری. رباعیات. محمد علی فروغی. چاپ اول، تهران : ----، 1321

·         زرین كوب، عبدالحسین. سیری در شعر فارسی. چاپ دوم، تهران: نوین، 1367

·         سپهری، سهراب. هشت كتاب. چاپ سوم، تهران: طهوری، 1370

·         سعدی شیرازی. گلستان. به تصحیح غلامحسین یوسفی، چاپ دوم، تهران: خوارزمی، 1368

·         سعدی شیرازی. كلیات. به تصحیح محمد علی فروغی، چاپ اول، تهران: جاویدان، 1374

·         شمس لنگرودی، محمد. تاریخ تحلیلی شعر نو. چاپ اول، تهران: نشر مركز، 1370

·         صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران. چاپ اول، تهران: ابن سینا، 1338

·           عبید زاكانی. كلیات. به تصحیح پرویز اتابكی، چاپ اول، تهران: زوار،1343

·          فرخزاد، فروغ. تولدی دیگر. چاپ سوم، تهران: مروارید، 1352

·         فردوسی، ابوالقاسم. شاهنامه. چاپ مسكو، به كوشش سعید حمیدیان، تهران: نشر داد، 1374

·          مولوی، جلال الدین محمد. مثنوی معنوی. به كوشش رینولد نیكلسون، چاپ دوم، تهران: مولوی، 1370

·          نظامی گنجوی. خسرو و شیرین. به تصحیح وحید دستگردی، چاپ دوم، تهران: علمی ، 1361

·          نیما یوشیج. مجموعه اشعار. به كوشش سیروس طاهباز، چاپ اول، تهران: نگاه، 1371

 برگرفته از مطالب استاد محمد حسین بهرامیان